تبلیغات
Iran NDE - اجمالی در باب تجربه‌های نزدیك به مرگ(4)/ دیوید ام. وولف/ترجمه محمد دهقانی
Iran NDE
نخستین وبلاگ ویژه بررسی‌های علمی تجربه‌های نزدیك به مرگ در ایران
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 توسط م اعتمادی‌نیا | نظرات ()
 (این نوشتار ناظر به بخش «تجربه‌های دم مرگ» از كتاب روانشناسی دین(صص826-832)، نگاشته  دیوید ام. وولف با ترجمه دكتر محمد دهقانی است كه از سوی انتشارات رشد منتشر شده است.)
 شواهد نامعتبر در مورد آنچه امروز تجربه‌های دم مرگ(NDES) نامیده می‌شود قرن‌ها وجود داشته است، اما در اواخر قرن نوزدهم بود كه برخی از این تجربه‌ها به طور نظام‌مند گرد‌اوری شد. آلبرت ‌هایم (1892)، استاد زمین‌شناسی اهل سوییس كه خود دچار چنین تجربه‌هایی شده بود، طی چند دهه گزارش‌های بازماندگان حوادث جدی را، به ویژه كسانی كه از سقوط‌های مرگبار در كوه‌های آلپ جان به در برده بودند، جمع‌آوری كرد. هایم نتیجه گرفت كه برای حدود95 درصد از قربانیان چنین حادثه‌هایی ـ و لابد برای اكثریت عظیم كسانی كه زنده نمانده‌اند ـ تجربة مرگ قریب‌الوقوع بی‌نهایت خوشایند است. این اشخاص، فارغ از درد یا اضطرابی كه در موقعیت‌های كمتر خطرناك ممكن است آدمی را فلج كنند، در لحظة تجربه به هوشیاری شدید دست می‌یافتند، فعالیت ذهنی آنان سخت تسریع می‌شود، و احساس آرامش و آسایش عمیقی به ایشان دست می‌داد. برخی به سرعت زندگی خود را مرور می‌كردند و از تجربه‌های دیداری و شنیداری‌ای سخن می‌گفتند كه زیبایی را در عالی‌ترین صورتش بر آنها متجلی می‌كرد.
 به دنبال انتشار «زندگی پس از زندگی» ریموند مودی(1975)، كه گزارشی از تجربة تقریبا 50نفر بود كه مؤلف با آن‌ها مصاحبه كرده بود، پدیدة تجربة دم مرگ علاقة عموم را به خود جلب كرد. مودی، كه هم فیلسوف و هم پزشك بود، عناصری را كه غالبا در این گزارش‌ها تكرار می‌شد با هم آمیخت تا روایت «آرمانی» ذیل را بسازد:
یك نفر دارد می‌میرد و وقتی به بالاترین نقطة درد و رنج جسمانی می‌رسد، از پزشك خود می‌شنود كه او را مرده می‌‌خواند. كم‌كم صدایی ناخوشایند می‌شوند، صدای زنگ یا همهمه‌ای بلند، و در همان حال خود را خارج از قالب جسمانی‌اش، اما هنوز در محیط بلاواسطة جسمانی، حس می‌كند و مثل یك تماشاچی از بدن خود فاصله می‌گیرد و آن  را می‌بیند. وی از این منظر مناسب و نامعلوم در حالی كه دچار طغیان احساسات است تلاش دیگران را برای بازگرداندش به زندگی تماشا می‌كند.
پس از مدتی به خود می‌آید و با وضعیت عجیبش بیشتر خو می‌گیرد. درمی‌یابد كه هنوز دارای «بدن» است، اما بدنی كه ماهیت و نیروهای آن با بدن جسمانی‌ای كه پشت سر نهاده بسیار فرق دارد. به زودی صحنه‌های دیگری روی می‌دهد. دیگران به پیشباز او می‌آیند تا كمكش كنند. روح بستگان و دوستانش را می‌بیند كه قبلا مرده‌اند، و روحی گرم و مهربان كه پیش‌تر هرگز آن راندیده است ـ وجودی از نور ـ در برابر او ظاهر می‌شود. این وجود، به طور غیركلامی  از او می‌خواهد تا زندگی خودش را ارزیابی كند و او را با خود می‌برد و نمایشی عظیم و آنی از رویدادهای اصلی زندگی‌اش را به وی نشان می‌دهد. در نقطه‌ای خاص، شخص می‌بیند كه دارد به مرز یا كرانه‌ای نزدیك می‌شود كه ظاهرا حد فاصل میان زندگی خاكی و جهان دیگر است. لیكن، درمی‌یابد كه باید به زمین بازگردد، كه زمان مرگ او هنوز فرانرسیده است. در این لحظه مقاومت می‌كند، زیرا اكنون مجذوب تجربه‌های اخروی خود شده و نمی‌خواهد بازگردد. تحت سیطرة احساس شدید شادی، عشق و آرامش است. هرچند، علی‌رغم دلخواهش، باز به نحوی به قالب جسمانی‌اش می‌پیوندد و زنده می‌ماند.
بعدا سعی می‌كند كه تجربة خود را به دیگران بگوید، اما این كار برایش دشوار است. در وهلة اول، هیچ كلمه‌ای نمی‌یابد كه برای توصیف این ماجراهای غیرزمینی مناسب باشد. نیز درمی‌یابد كه دیگران او را مسخره می‌كنند. پس، از بازگفتن تجربه‌اش به كسان دیگر منصرف می‌شود. با این حال، تجربة وی بر زندگی‌اش، به ویژه بر دیدگاه‌هایش دربارة مرگ و ارتباط آن با زندگی عمیقا تأثیر می‌گذارد. (مودی، 1975، صص 24ـ23)
هر چند هیچ یك از منابع مودی چنین تجربة مفصلی را به طور كامل گزارش نكردند، بسیاری از آن‌ها 15 عنصر مشخص را توصیف كردند كه بخش اعظم این تجربه را تشكیل می‌دهد. ترتیب این عناصر هم كمی فرق می‌كند، اما اختلاف‌های مشخص كمتر دیده می‌شود. مودی(1977) در تكملة نخستین گزارشش، چهار عنصر نسبتا مشترك دیگر را هم اضافه كرد: حالتی گذرا از معرفت كامل یا بصیرت عام كه چون هشیاری بازمی‌گردد، جزئیات آن از یاد می‌رود؛ شهری از نور كه زیبایی آن توصیف‌ناپذیر است؛ عرصه‌ای پر از ارواح سرگردان كه هنوز نمی‌توانند از دنیای مادی دل بركنند؛ و رهایی از مرگ جسمانی به دست وجود یا عاملی معنوی.
مجموعه‌ای از سایر بررسی‌ها، از جمله چندین بررسی كه پیش از پژوهش مودی صورت گرفته، تجربه‌هایی را با الگوهایی از این دست گزارش داده‌اند (نك: بسفورد، 1990، لاندال، 1982؛ سابوم، 1981؛ سیگل،1980). مثلا بروس گریسون(1990) دریافت كه دست‌كم 40درصد از نمونة 183 نفره‌اش كه دارای تجربه‌های دم مرگ بودند حالات ذیل را در مقیاس NDE گریسون تأیید كردند: زمان ایستاد یا معنای خود را از دست داد، یا انگار كه همه چیز یكباره اتفاق افتاد (74درصد)؛ احساس آرامش یا رضایتی عجیب (74درصد) یا شادی‌ای شگرف (75درصد)؛ احساس هماهنگی یا وحدت با جهان (55درصد)؛ دیدن یا احساس نوری درخشان و غیرعادی كه آدمی را احاطه می‌كند یا نوری كه منشأ آنجهانی دارد(72درصد)؛ دقت حواس از حالت عادی بیشتر می‌شود(66درصد)؛ ترك قالب جسمانی و زیستن خارج از آن(55درصد)؛ ورود به قلمرویی مرموز یا غیرزمینی(56درصد)؛ و مواجهه با وجود یا صدایی مشخص كه منشأ آن جهانی دارد(50 درصد). هر 16عنصر مقیاس گریسون 183 نفری را كه دارای تجربه‌های دم مرگ بودند از 63 نفر دیگر، كه مثل آن‌ها به مرگ نزدیك شده بودند اما چنین تجربه‌هایی را انكار می‌كردند، به طور معنی‌دار متمایز می‌كرد.
با اصلاح پرسشنامه‌های استاندارد شده و جمع‌آوری شواهد بینافرهنگی(cross cultural evidence) ، پژوهشگران در زمینة مطالعات دم مرگ هرچه بیشتر می‌توانند تعیین كنند كه عناصر مختلف تجربة دم مرگ احتمالا برای چه كسانی و تحت چه شرایطی روی می‌دهد. تخمین زده‌اند كه تا 50درصد كسانی كه به مردن نزدیك می‌شوند تجربه‌های دم مرگ را از سر می‌گذرانند و 5درصد آمریكایی‌ها تا حدی با این تجربه‌ها روبه‌رو شده‌اند. پژوهشگران در این نكته توافق دارند كه احتمال وقوع تجربه‌های دم مرگ به سن، جنس، سطح تحصیلات، وضعیت اجتماعی ـ اقتصادی، شغل، وضعیت تأهل و زمینة دینی ربطی ندارد (رابرتس و اوئن، 1998). اما سن ظاهرا در ماهیت تجربه مؤثر است. در بررسی نانسی اونز بوش (1983)، كودكانی كه دارا تجربة دم مرگ بودند مثل بزرگسالان از مواجهه با وجود یا حضوری معنوی سخن می‌گفتند، اما از مرور زندگی خود به هنگام مرگ گزارشی ندادند. از سوی دیگر 65 درصد آنان از تجربی نور خبر دادند، كه این میزان در مقایسه با  گروه بزرگسالان تقربا دو برابر بود.
برخی پژوهشگران گمان می‌كنند كه ممكن است نوعی شخصیت مستعد تجربه‌های دم مرگ وجود داشته باشد، به ویژه با توجه به شواهدی كه نشان می‌دهند بزرگسالانی كه تجربه دم مرگ دارند بیش از سایرین گزارش می‌كنند كه در دورة كودكی دچار بدرفتاری، بیماری، یا مشكلات خانوادگی بوده‌اند و در مقیاس گسستگی(dissociation) نمرة بیشتری می‌گیرند (رینگ و روزینگ، 1990). دیگر محققان دریافته‌اند كه تجربه‌های دم مرگ منوط به آمادگی بیشتر برای حالات گوناگون و توجه مستقیم به احوال درونی است. اما چون این داده‌ها بازنگرانه‌اند(retrospective) ، ممكن است تحت تأثیر تجربه‌های دم مرگ قررا گرفته باشند (رابرس و اوئن، 1988). سوزان بلكمور(1993) گمان می‌كند كه هنوز خیلی زود است كه در مورد تأثیر شخصیت در این امر قضاوت كنیم.
نقش عوامل فرهنگی را كارلیس اوسیس و ارلندور هارالدسون (1986) بررسی كرده‌اند؛ آن‌ها گزارش می‌دهند كه هم در ایالات متحده و هم در هند موجودات وهمی‌ای كه محتضران گاه می‌بینند و معمولا آن‌ها را راهنمای خود به جهان دیگر می‌پندارند اغلب یا اشخاص دیگری هستند كه قبلا مرده‌اند، و معمولا خویشاوند فرد محتضرند، یا چهره‌های دینی، نظیر فرشتگان، عیسی، یا شیوا، هستند. اما جمله بیماران مسیحی، غالبا چهره‌های دینی را می‌بینند (ص65). لیكن اوسیس و هارالدسون معتقدند كه از جهات دیگر تجربه‌های دیداری شخص محتضر غالبان خلاف آموزه‌های خاص مسیحی یا هندو درباره جهان پس از مرگ است.
تجربه‌های دم مرگ برای كسانی كه سعی می‌كنند خودكشی كنند و زنده می‌مانند مجموعا همان‌قدر رخ می‌دهند كه برای سایر بازماندگان دم مرگ. اما نكتة جالب این است كه تفاوت جنسی معنی‌داری در این داده‌‌ها دیده می‌شود. فقط 35 درصد زنانی كه سعی داشتند خودكشی كنند تجربه‌های دم مرگ را گزارش كردند، اما 80درصد مردان با این تجربه‌ها روبه‌رو شده بودند. نرخ بالاتر مردان، طبق آنچه هایم گزارش داده است، ممكن است بازتاب این عامل مشخص باشد كه مردان وسایل كشنده‌تری برای خودتخریبی(self destruction) به كار می‌برند و بنابراین، اگر زنده بمانند، بیشتر احتمال دارد كه به مردن نزدیك شده باشند. برعكس آنچه احیانا انتظار می‌رود، تجربه‌های دم مرگ ناشی از خودكشی معمولا بسیار مثبت و گاه به گونه‌ای استثنایی زیبایند. به علاوه، دگرگونی‌های غالبا عمق مبتنی بر تجربه‌های دم مرگ تحت همین شرایط روی می‌دهند. شواهد نشان می‌دهد كه كسانی كه به خودكشی دست می‌یازند و تجربه‌های دم‌مرگ را از سر می‌گذرانند بعید است كه دوباره خودكشی كنند(گریسون،1981؛ رینگ و فرانكلین، 82ـ1981).
كسانی كه دچار تجربه‌های دم مرگ می‌شوند اغلب یك یا چند عنصر از الگویی منسجم را گزارش می‌دهند كه حاكی از تغییر نگرش مثبت است. برخی از این عناصر عبارت‌اند از:
  1. كاهش مشخص ترس از مرگ
  2. احساس آسیب‌ناپذیری نسبی
 3. حس مبعوث شدن برای رسالتی بی‌نظیر و ناشناخته
  4. اعتقاد به این كه خدا یا نیروی بیرونی دیگری مسؤول ادراك تازة آن‌ها از سرنوشت بوده است
  5. اعتقادی تازه یا شدید به نوعی زندگی پس از مرگ. 
احساس پایدار واقعیت مرگ كه بسیاری غالبا آن را گزارش می‌دهند ستایشی تازه از ارجمندی حیات را به دنبال دارد و این حس جدید را در شخص پدید می‌آورد كه باید كامل‌تر زندگی كند و اولویت‌های خود را از نو منظم نماید و رویدادهای زندگی را آسان‌تر بپذیرد و دریابد كه این رویدادها كمتر از آنچه تصور می‌كرد قابل پیش‌بینی و مهارپذیرند (نویز،1980). استیون مك لافلین و نیوتن مالونی(1984)، با استفاده از نمایة كنت رینگ(1980)، دریافتند كه عمق تجربه به طور معنی‌داری با افزایش اهمیت قائل شده برای دین(46درصد=r) و با افزایش فعالیت دینی (38درصد=r) برابر است. از سوی دیگر، برآوردهای بازنگرانه از پارسایی پیش از تجربه‌های دم‌مرگ هیچ ارتباطی با نمایة ژرفا نداشت و مؤید این نظر رایج بود كه نگرش پیشین دینی شخص حداكثر در تفسیر تجربه‌های دم‌مرگ مؤثر است، نه بر رویداد یا محتوای آن‌ها.
 الگوی مكرر عناصری كه تجربه‌های دم‌مرگ راتشكیل می دهند، اگرچه متغیر است، این وسوسه را در برخی پژوهشگران برانگیخته است كه مانند منابع خود بپذیرند كه چنین تجربه‌هایی شواهدی در تأیید زندگی پس از مرگ به دست می‌دهند. لیكن، چنان كه یان استیونسون (b1977) اشاره می‌كند، تجربه‌های دم‌مرگ تاكنون هیچ دلیل واضحی در تأیید فرضیة زندگی پس از مرگ به دست نداده‌اند. بلكه، به گفتة او، چنین تجربه‌هایی ممكن است صرفا بازتاب فرایندهای انطباقی باشد كه خطر مرگ آن‌ها را برمی‌انگیزد، نظری كه راسل نویز و روی كلتی(1976)ابراز داشته‌اند. هر تفسیری باید اندك تجربه‌های دم‌مرگی را هم كه ناخوشایند، ترسناك، یا حتی دوزخی‌اند در نظر بگیرد(گریسون و بوش، 1992).
از میان كسانی كه تبیین‌های كاملا مادی از تجربه‌های دم‌مرگ عرضه كرده‌اند، بلكمور(1993) كامل‌ترین و ساده‌ترین دلیل را به دست می‌دهد. وی معتقد است كه تجربه‌های دم مرگ نتیجة تركیب فرایندهایی است كه وقتی مغز رو به مرگ می‌رود روی می‌دهند. به نظر بلكمور، علت اصلی تجربه‌های دم‌مرگ كم‌اكسیژنی مغزی(cerebral anoxia) ، یا فقدان اكسیژن در مغز است. وی، براساس این یافتة پژوهشی كه خلبانان جنگی در شتاب زیاد هشیاری خود را از دست می‌دهند، نتیجه می‌گیرد كه كم‌اكسیژنی عامل شنگولی(euphoria) ، تجربة خروج از كالبد، رؤیاهای نشاط‌آور زیبا، و ناتوانی در حركت یا ارتباط است. تجربة نور در انتهای یك دالان، كه بیشتر تحت شرایط وخیم پزشكی روی می‌دهد، به نظر بلكمور ناشی از شلیك تصادفی اعصاب است كه بر اثر رفع كم‌اكسیژنی از قشر بصری مخ ایجاد می‌شود. گمان می‌رود كه اندورفین‌ها(endorphins) هم در این مورد مؤثرند. به نظر بلكمور، این انتقال دهنده‌های عصبی احساس آرامش، شادی، و سعادت را به وجود می‌آورند كه مشخصة تجربه‌های دم‌مرگ است؛ اندورفین‌ها با ایجاد حمله‌هایی در دستگاه كناری(limbic system) و لب گیجگاهی قشر مخ، پس‌نگرهایی(flashback) را به وجود می‌آورند كه با احساس آشنایی و پرمعنایی همراه است ـ همان مرور زندگی كه 25درصد از صاحبان تجربة دم مرگ در بررسی گریسون(1990) گزارش دادند. تغییرات بعدی در نگرش شخصی، از جمله زایل شدن ترس از مرگ، به گمان بلكمور ناشی از آن است كه براثر بحران، الگوی عادی واقعیت در نظر فرد فرو می‌ریزد و در نتیجه احساس فریبندة «خود» از بین می‌رود.
 به نظر مایكل پرسینگر(1994)، احساس «خود»(sense of self) و تجربه‌های دم‌مرگ ممكن است ناشی از همین فرایندهای عصبی ـ شناختی(neurocognitive) باشند. پرسینگر دریافته است كه «تعداد معتنابهی» از آسیب‌دیدگان مغزی ـ كه عموما تغییری در احساس «خود» را گزارش می‌دهند، به ویژه اگر لب‌های گیجگاهی صدمه دیده باشند ـ نیز از تجربه‌های دم‌مرگ در حول و حوش زمانی كه خود را كس دیگری می‌پنداشتند سخن می‌گویند. پرسینگر یادآور می‌شود كه تجربه‌های دم‌مرگ عموما با كمبود اكسیژن همراهند؛ به نظر او هم تعدادی از پدیده‌های خاص تجربة دم‌مرگ ناشی از كمبود اكسیژن است. از جملة آنهاست احساس وجودی دیگر ـ كه به گمان پرسینگر علت آن نفوذ قرینة «خود»‌از نیمكرة راست به نیمكرة چپ است، زیرا نیمكرة چپ در مقابل فقر اكسیژن آسیب‌پذیرتر است. پرسینگر معتقد است كه رویدادهای آسیب‌زا كه عموما با تجربه‌های دم‌مرگ همراهند ممكن است به بازسازی مداوم آن نواحی مغز بینجامد كه واسطة احساس «خود» هستند.
آیا انتساب پدیده‌های دم‌مرگ به فرایندهای عصبی ـ فیزیولوژیك به این معنی است كه آنها را نمی‌توان مؤید زندگی پس از مرگ به شمار آورد؟ رونالد سیگل(1980) یقینا چنین نظری دارد؛ وی نتیجه می‌گیرد كه تجربه‌های دم مرگ توهمات مبتنی بر تصاویر ذخیره شده در مغزند و از داروها و دیگر عواملی ناشی می‌شوند كه بر دستگاه مركزی اعصاب مؤثرند. ملوین مورس(1990) برعكس است. وی، پس از آن كه از پژوهش تحریك مغز پنفیلد نتیجه می‌گیرد كه تجربة دم مرگ از شیار سیلویوس(Sylvian fissure) در لب گیجگاهی راست ناشی می‌شود، استدلال می‌كند كه پژوهشگران، با جایابی «تختة مدار» این‌گونه تجربه‌های عارفانه، ثابت كرده‌اند كه تجربة دم مرگ رویدادی عادی در هنگام مردن است. پس به گفتة مورس، كه خود بر اثر پژوهش دربارة لحظة مرگ متحول شده بود، قبول معنویت و جدایی روح از بدن باید برای متخصصان پزشكی آسان‌تر باشد. آنچه ظاهرا بیش از هرچیز او را تحت تأثیر قرار می‌داد پدیدة نور بود، كه به نظر او عنصر اساسی تجربة دم‌مرگ است. وی مدعی است كه اتفاقا این تنها عنصری است كه پژوهشگران مغز «اصلا نمی‌توانند آن را تبیین كنند»(صص170،117). چنان كه گریسون و بوش(1992،ص107) اظهار می‌دارند، «اگرچه بسیاری از نظریه‌های موجود ممكن است برخی از جنبه‌های این رویداد ناشناخته را توضیح دهند، فقط چند نظریه در این مورد دقت دارند، ولی هیچ یك همه جنبه‌های این رویداد ناشناخته را توصیف نمی‌كنند». كارول زالسكی (1987) ادبیات مربوط به تجربه‌های دم مرگ را، در چارچوب تاریخی وسیع‌تری كه شامل سفرهای خیالی به جهان دیگر است، به نحو استادانه ای بررسی كرده است. او نیز تردید دارد كه طیف كامل تجربه‌های دم مرگ را بتوان با نظریه‌های عصب‌روانشناختی (neuropsychological) توجیه كرد. وی در عوض توصیه می‌كند كه سفر به جهان دیگر را حاصل تخیل دینی بدانیم، كه هم تصویری در اختیار ما می‌گذارد تا با كمك آن موقعیت خود را در جهان هستی تشخیص دهیم و هم نظامی از آموزش اخلاقی و زندگی معنوی را به ما عرضه می‌دارد. اگر بخواهیم با اصلاحاتی سخن بگوییم كه در نظریة شیء ـ رابطه‌ها مطرح است، می‌توان تجربه‌های دم‌مرگ را پدیده‌هایی گذرا و توهم‌آمیز دانست كه به ما كمك می‌كند تا در این جهان آسوده خاطر باشیم، نه آن‌كه راه خود را به سوی جهان دیگر بیابیم.

  پی‌نوشت‌ها:
1. near-death experiences.



.: Weblog Themes By MihanTheme :.
درباره وبلاگ
این وبلاگ با هدف بررسی ابعاد روانی، فیزیولوژیك و مذهبی تجربه‌های نزدیك به مرگ و تدوین و انتشار نخستین پژوهش تحلیلی متكی به تجربه‌های نزدیك به مرگ تجربه‌گران ایرانی،از همه كسانی كه واجد چنین تجربه‌ای بوده‌اند و یا اطلاعی از افراد واجد تجربه دارنددعوت به همكاری می‌نماید.
چقدر می‌دانیم؟
ـ آمار گزارش‌های مربوط به تجربه‌های نزدیك به مرگ به دلیل پیشرفت روزافزون روش‌های احیاء (resuscitation) از رشدی فزاینده برخوردار است.
ـ میزان شیوع تجربه‌های نزدیك به مرگ در میان بیماران مبتلاء به ایست قلبی، یازده تا بیست و سه درصد گزارش شده است.
ـ كودكان نیز در تجربه‌های نزدیك به مرگ خود كم و بیش اغلب مؤلفه‌های تجربه بزرگسالان را گزارش می‌كنند با این تفاوت كه مثلا به جای رؤیت خویشان درگذشته، از مشاهده همكلاسی‌ها و معلمانشان سخن می‌گویند.
ـ برخی از تجربه‌گران جدا شدن از جسم خود را مشابه درآوردن لباس یا پوست‌اندازی توصیف كرده‌اند. ـ محتوای تجربه نزدیك به مرگ كودكان عمدتا ساده‌تر از بزرگسالان است و معمولا توصیف تجربه برای كودكان دشوار است اما با وجود این، هسته اصلی تجربه آنان مشابه بزرگسالان است.
در آستانه مرگ
پس از سانحه تصادف، اتوبوس آسیب دیده و افراد زخمی را از موقعیتی فوقانی نظاره می‌كردم. به یاد دارم كه در صندلی جلویی من یك سرباز نشسته بود. دیدم كه بخاری از جسم بر زمین افتاده این فرد بلند شد و با سرعت زیاد در فضا اوج گرفت و بلافاصله از ارتفاعی كه من در آن قرار داشتم نیز عبور كرد. جالب آن‌كه بعدها متوجه شدم تنها كشتة حادثه همان سربازی بود كه در صندلی جلویی من نشسته بود. هنگامی كه جسم خودم را نیز در میان اجساد دیدم، با خود گفتم: خدایا! پس ما هم مردیم اما چقدر راحت بود! در این میان مادرم را دیدم كه به طرف جسمم رفت و دستش را در میان موهایم كشید و گفت: زنده‌ای؟ در این اوضاع با خودم می‌گفتم: پیش از این یكی از برادرانم از دنیا رفته است، بازنگشتن من برای مادرم بسیار دردناك خواهد بود. در حالی كه احساس می‌كردم از كسی خواهش می‌كنم كه مرا بازگرداند، صدایی به گوشم رسید كه می‌گفت: «او را باید برگردانید، الآن وقتش نیست.» پس از این بسیار آهسته و آرام به كالبدم بازگشتم.
بخشی از تجربه دكتر محسن میرزایی
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.