تبلیغات
Iran NDE - تجربه نزدیك به مرگ ایرانیان
Iran NDE
نخستین وبلاگ ویژه بررسی‌های علمی تجربه‌های نزدیك به مرگ در ایران
 تجربه نزدیك به مرگ آقای حسن.ع
 

چند هفته‌ای می‌شد كه درگیر مشكلات خانوادگی بودم. همسرم تصمیم به جدایی گرفته بود  و من و فرزندانم را رها كرده بود. از یك طرف گرفتار دادگاه و از طرف دیگر درگیر كار مغازه و فرزندانم بودم. تصمیم گرفتم فرزندانم را در شهرستان نزد پدرم بسپارم تا بتوانم به كارهای مغازه و دادسرا رسیدگی كنم. ساعت 2 شب با دو فرزندم حركت كردم و صبح به شهرستان رسیدم و فرزندانم را نزد پدرم گذاشتم. از آنجا كه شب دادگاه داشتم باید برمی‌گشتم. راه افتادم و هنوز شش كیلومتر بیشتر حركت نكرده بودم بودم كه دیدم یك كامیون كه از ماشین جلوی خود سبقت گرفته بود رو بروی من قرار دارد. برای اینكه از دست كامیون نجات پیدا كنم، ماشین را به سمت راست جاده منحرف كردم. از بعد آن لحظه دیگر هیچ چیزی در خاطرم باقی نمانده. فقط موقعی كه به هوش آمدم دیدم كه در بیمارستان ولی‌عصر اراك هستم.
بعد از این كه ماشین به سمت راست جاده منحرف شد یكدفعه دیدم كه در یك اتاق كاه‌گلی قرار دارم. اتاقی كه تنها یك پنجره و یك تخت‌چوبی در آن به چشم می‌خورد. روی تخت دراز كشیدم. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده. از حادثة تصادف چیزی به خاطر نمی‌آوردم. در فكر این بودم كه خدایا اینجا كجاست؟ چند لحظه‌ای گذشت كه مشاهده كردم یك نفر از پنجره داخل اتاق شد. احساس می‌كردم كه این شخص برایم خیلی آشنا است و من او را می‌شناسم. ­­
 به طوری كه فكر می‌كردم كاملا می‌شناسمش. خیلی با او صمیمی بودم. خیلی كمكم كرد. آمد پیش من و حال و احوالی كرد و چند دقیقه‌ای پیش من بود. قسمتی از صحبت‌هایش را یادم نیست. بعد گفت: «دوست داری با هم برویم گشتی بزنیم.» من هم بی‌اختیار گفتم: «باشه». با گفتن كلمه باشه دیدم دستم را گرفت و راه افتادیم. به خیال خودم راه می‌رفتیم ولی راه نمی‌رفتیم. انگار روی هوا معلق بودیم. بعد از طی مسافتی طولانی به یك كویر خشك و برهوت رسیدیم. از دور انگار آنجا گرد و خاك زیادی بلند شده بود. موقعی كه نزدیك‌تر شدیم، جمعیت زیادی از زن و مرد را دیدم كه با نظم خاصی ایستاده‌اند كه از هر طرف نگاه می‌كردی همه در یك صف بودند. دست هر كدام یك كلنگ بود و در حال كندن زمین بودند. معلوم بود گرد و خاكی كه به هوا بلند شده بود از كلنگ زدن اینها بود. ولی هرچه نگاه كردم دیدم هر كلنگی كه اینها می‌زنند حتی یه ذره غبار هم به هوا بلند نمی‌شود و جالب‌تر اینكه همه، این شخصی را كه با من بود می‌شناختند و احترام خاصی هم به او می‌گذاشتند و در بین این افراد، كسانی بودند كه به نظرم آشنا می‌آمدند و با من هم سلام و علیك می‌كردند.  از آنجا كه این فردی كه كنارم بود از من خواسته بود كه هر سؤالی دارم از او بپرسم (ناگفته نماند كه وقتی جواب مرا می‌داد من راضی می‌شدم و جای هیچ شك و شبهه‌ای باقی نمی‌ماند) از او پرسیدم كه جریان این جمعیتی كه اینجا جمع شده‌اند چیست؟ گفت این‌ها همه «منتظران‌«اند، یعنی دقیقا این كلمه را به كار برد. مدتی طول كشید و بعدش دیدم در همان اتاق كاه‌گلی هستیم.  بعد، او از من خداحافظی كرد و گفت دوباره می‌آیم. مدتی گذشت و فردا (به تعبیر من) دوباره آمد و جالب اینكه توی این مدتی كه من آنجا بودم از خورد و خوراك خبری نبود و احساس گرسنگی و تشنگی نداشتم. بعد دیدم كه آمد و چند دقیقه‌ای كنارم نشست و صحبت‌هایی كرد كه بعد یه حالتی پیش آمد كه من آوایی را شنیدم كه شعری را هم زمزمه می‌شد. راهنمای من نمی‌گفت، ولی من این شعر را در هر دو مرحله می‌شنیدم:
 دلت را خانه ما كن مصفا كردنش با من
 به ما درد دل افشا كن مداوا كردنش با من
 اگر گم كرده‌ای ای دل كلید استجابت را
بیا یك لحظه با ما باش پیدا كردنش با من
 بیفشان قطره اشكی كه من هستم خریدارش
 بیاور قطره‌ای اخلاص دریا كردنش با من
 اگر درها به رویت بسته شد دل برنكن بازآ
درِ این خانه دق‌الباب كن وا كردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت می‌كنم آنی
  طلب كن آنچه می‌خواهی مهیا كردنش با من
 بیا قبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت را
 بیاور نیك و بد را، جمع و منها كردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را، شكر نعمت كن
غم فردا مخور تأمین فردا كردنش با من
به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
 بخوان این آیه را تفسیر و معنا كردنش با من
 اگر عمری گنه كردی مشو نومید از رحمت
 تو نام توبه را بنویس امضا كردنش بامن
  سفر دوم كه آمد و گفت برویم. (باید بگویم كه از لحظه‌ای كه این راهنما پیش من آمد، اراده و ترس من در اختیارم نبود و جالب این بود كه ما می‌خواستیم شروع به سفر كنیم دست من در دست او بود و یك ثانیه هم رها نمی‌كردم و هر وقت به محض اینكه دستم از دستش رها می‌شد خودم را در آن اتاق كاه‌گلی می‌دیدم. ما در این سفر برخلاف سفر قبلی، شروع كردیم در كوه و كمر حركت كردن تا به دریا رسیدیم و داخل آب رفتیم و مثل ماهی شنا می‌كردیم. بعد از آن وارد تونلی در زیر آب شدیم كه خیلی هم تاریك بود و به محض اینكه به انتهای آن رسیدیم، دیدیم آن طرفش روشنایی است و وارد یك شهر شده‌ایم كه خانه‌هایی در آن بود و آدم‌هایی در آنجا زندگی می‌كردند و باید یادآوری كنم كه در تمام این سفرها، یك نغمه دل‌انگیز موسیقی كه هیچ وقت نشنیده‌ام و فكر نكنم اصلا ما انسان‌ها چنین ریتمی را بسازیم، همواره در آنجا در گوش من بود. آدم‌های آن شهر با راهنمای من سلام علیك داشتند و این راهنما به من توضیح می‌داد كه این ساختمان‌ها از چه ملاتی ساخته شده‌اند؛ ساختمان‌هایی كه هیچ وقت ندیده بودم. داخل این شهر می‌گشتیم. این ساختمان‌ها مثل تخیلات و كارتون‌ها بود كه انگار آنها را نقاشی كرده‌اند، اما خیلی زیباتر بود و جالب این بود كه افرادی را می‌دیدم كه چه از لحاظ زیبایی و صحبت كردن و نوع سلام و علیك فرق داشتند و همین‌كه داشتیم در آنجا می‌گشتیم، دیدیم از انتهای خیابان، یك نهنگ به سمت ما می‌‌آید. خیلی وحشت كرده بودم، خودم را عقب كشیدم اما دستم در دست راهنمایم بود. گفت: می‌ترسی؟ گفتم الان این نهنگ می‌آید و ما را می‌خورد. گفت: نترس مشكلی پیش نمی‌آید. ولی من چون تا آن موقع اعتمادی به او نداشتم خودم را عقب می‌كشیدم و داد می‌زدم و ایشان فقط لبخند می‌زدند و می‌گفتند: چرا می‌لرزی؟ یك لحظه دیدم نهنگ خیلی نزدیك شده و ایشان می‌گفتند: تو نمی‌خواهی به مهمانی بروی؟ من گفتم آخر برویم داخل شكم این نهنگ مهمانی؟! تا دیدم نهنگ خیلی نزدیك شده همین كه دستم را كشیدم، دیدم داخل همان خانه كاه‌گلی هستم. زمانی گذشت و راه افتادیم و سفر بعدی‌مان را شروع كردیم. این دفعه دیدم كه سرعت حركتمان خیلی بیشتر شده است و در كوهستان بودیم تا اینكه به یك صخرة خیلی بزرگ رسیدیم؛ این صخره چه از لحاظ طولی و چه از لحاظ عرضی خیلی بزرگ بود و مثل كندو سوراخ سوراخ بود. از من پرسید: دوست داری از یكی از سوراخ‌های این كندو به داخل برویم؟ گفتم آخر اینجا كجاست؟ گفت: بگذار داخل برویم، خودت می‌فهمی كه كجاست. یكی از این سوراخ‌ها را انتخاب كردیم و وارد یك غار شدیم و رفتیم. آن طرف غار، دوباره وارد یك شهر شدیم. از لحظه‌ای كه وارد آن غار شدیم دوباره آن نغمه شروع شد. این طرف تونل خشكی بود ولی به محض ورود به سمت دیگر تونل، انگار دنیای دیگری بود. پرندگان، سبزه‌ها و زیبایی‌های عجیبی بود. آدم‌های دیگری آنجا بودند ولی دوباره همان عمارت‌هایی كه من در شهر زیر آب دیدم اینجا در خشكی هم دیدم. خیلی گشتیم و صحبت كردیم كه من بیشترش را فراموش كردهم. سوالات زیادی از او پرسیدم، ولی الان یادم رفته است. یادم هست كه از نوع مصالح ساختمان هم از او پرسیدم. خیلی برای من توضیح می‌داد ولی متأسفانه 99 درصد صحبت‌های او از یادم رفته است.
 تا این كه به یك عمارت خیلی بزرگ و شیك رسیدیم كه فكر می‌كردم جایگاه خاصی است و با بقیه ساختمان‌ها تفاوت دارد و برای یك آدم مهم و جالب بود. داخل نهر آبی كه در شهر جاری بود، آب خیلی خوش‌رنگ بود كه ماهی هم در آن بود. آدم‌های این شهر، ظرفهایی در دست داشتند و از این آب می‌خوردند و بعضی‌ها تنشان را در این آب می‌شستند. یادم هست كه در این شهر، خیلی گشتیم و واقعا زیبایی‌های فراوانی داشت و به‌خصوص نغمه‌هایی كه در آنجا بود، بسیار زیبا بود. بعد از این سفر دیدم كه در اتاق خودمان هستیم و ناگفته نماند كه موقعی كه خواست برود گفت: درخواستی نداری؟ ناخودآگاه و بدون اختیار گفتم: چرا، می‌خواهم خدا را ببینیم. چند لحظه‌ای سكوت كرد گفت: جوابش را نمی‌دانم و رفت. در مرحله بعد كه آمد، حس كردم كه اگر این دو دفعه، یك زمان مشخصی بود، اما این دفعه، فاصله سفرهایمان دو برابر شده بود. وقتی پیش من برگشت، حالت خاصی داشتم و خیلی منتظرش مانده بودم. یادم می‌آید كه خیلی در اتاق راه می‌رفتم كه ببینم چه موقع می‌آید، چون به او وابسته شده بودم. وقتی آمد، من خواستم بغلش كنم ولی دستم را گرفت و نگذاشت. بعد گفت: برویم. گفتم: كجا؟ گفت: مگر خودت نخواستی؟ من سكوت كردم و بعد رفتیم. این دفعه از همان لحظه‌ای كه دستم را گرفت شروع كردیم به حركت در فضا و می‌دانم كه سرعتم نسبت به دفعات قبل بیشتر بود و واضح بود كه در فضا راه می‌رفتیم و ستاره‌ها را می‌دیدم. زمان زیادی طول كشید كه یكدفعه یك منبع نور از دور ظاهر شد كه تدریجاً به یك قصر تبدیل شد، اما ساختمان نبود. می‌دانید كه سراب چگونه است و یا حرارت و گرما را كه از بغل نگاه می‌كنید. این هم به همین صورت، موج مانند بود. اما رنگ‌های بسیار زیبایی داشت و خیلی بزرگ هم بود. موقعی كه رسیدیم یك در خیلی بزرگی آنجا بود و از این عظمت حیران شدم. به محض اینكه به نزدیك در رسیدیدم، در باز شد و وارد سالن بزرگی شدیم و شروع كرد به توضیح دادن. وقتی داخل این سالن راه می‌رفتیم احساس می‌كردم كه دارم روی یك چیزی راه می‌روم ولی وقتی فضای زیر پایم را نگاه می‌كردم ستاره‌ها را می‌دیدم. در و دیوار را می‌دیدم و تابلوهای روی دیوار را می‌دیدم، ولی بیرونش هم معلوم بود و انگار شیشه‌ای بود.
تصویر خیلی زیبایی مثل محراب در آنجا بود كه ناخودآگاه شیفته این تصویر شدم. مدت زیادی ایستادم و به آن نگاه كردم و یادم هست كه توضیحات زیادی برایم می‌داد و مثلا این كه اگر تو این تصویر را به خاطر بسپاری می‌توانی موفق شوی و راهت را پیدا كنی. انگار من یك راه را شروع كرده بودم و این راهنما من را با خوبی‌ها و بدی‌هایش آشنا می‌كرد و می‌خواست من نسبت به آن مسیر آشنا شوم و از همه جالب‌تر، آن تابلو بود كه یك منظره‌ای بود و یك جاده‌ای در این تصویر بود. این تابلو، منظرة دشت و كوهی بود كه جاده‌ در انتهای آن ناپدید می‌شد. وقتی به تصویر خیره شدم، چهره‌ای را در آن دیدم كه نفهمیدم چه كسی بود؟ راجع به این تابلو با هم زیاد صحبت كردیم. بعد به یك راه‌پلة مارپیچ مانندی رسیدیم و شروع كردیم از این راه‌پله به بالا رفتن. برای من خیلی جالب بود كه من پله‌ای را نمی‌دیدم ولی وقتی پا می‌گذاشتم یك پله بالاتر می‌آمدم و همه‌‌اش فضا بود. یك دفعه احساس كردم كه دیگر ظرفیت ندارم كه در این محیط بایستم. شاید ایشان یكی دو پله از من بالاتر بود و من هم از پایین دستم به دست او بود. برگشت و گفت: چرا ایستادی؟ گفتم: ببخشید، من واقعا نمی‌توانم بیایم. گفت: یعنی چه؟! تو كه تا این‌جا آمدی. گفتم: احساس می‌كنم اینجا جای من نیست و من ظرفیت بالاتر را ندارم و نمی‌توانم بیایم. گفت: می‌خواهیم برویم یك طبقه بالاتر را ببینیم. آنجا بسیار زیباتر از اینجاست. گفتم: من تا همین‌جا را هم مانده‌ام و نمی‌توانم ادامه بدهم.
 و جالب بود كه از لحظه‌ای كه آنجا بودیم احساس می‌كردم كه زمان بسیار سریع می‌گذرد. حتی لحن صحبت‌كردن ما هم خیلی سریع بود و بلند بلند صحبت می‌كردیم. آخرین حرفی كه از او شنیدم این بود كه گفت: ببین! اشتباه نكن. وقت نداریم، فرصت كوتاه است، من دستم را كشیدم چشم‌هایم را باز كردم و خودم را در بیمارستان دیدم. 
.: Weblog Themes By MihanTheme :.
درباره وبلاگ
این وبلاگ با هدف بررسی ابعاد روانی، فیزیولوژیك و مذهبی تجربه‌های نزدیك به مرگ و تدوین و انتشار نخستین پژوهش تحلیلی متكی به تجربه‌های نزدیك به مرگ تجربه‌گران ایرانی،از همه كسانی كه واجد چنین تجربه‌ای بوده‌اند و یا اطلاعی از افراد واجد تجربه دارنددعوت به همكاری می‌نماید.
چقدر می‌دانیم؟
ـ آمار گزارش‌های مربوط به تجربه‌های نزدیك به مرگ به دلیل پیشرفت روزافزون روش‌های احیاء (resuscitation) از رشدی فزاینده برخوردار است.
ـ میزان شیوع تجربه‌های نزدیك به مرگ در میان بیماران مبتلاء به ایست قلبی، یازده تا بیست و سه درصد گزارش شده است.
ـ كودكان نیز در تجربه‌های نزدیك به مرگ خود كم و بیش اغلب مؤلفه‌های تجربه بزرگسالان را گزارش می‌كنند با این تفاوت كه مثلا به جای رؤیت خویشان درگذشته، از مشاهده همكلاسی‌ها و معلمانشان سخن می‌گویند.
ـ برخی از تجربه‌گران جدا شدن از جسم خود را مشابه درآوردن لباس یا پوست‌اندازی توصیف كرده‌اند. ـ محتوای تجربه نزدیك به مرگ كودكان عمدتا ساده‌تر از بزرگسالان است و معمولا توصیف تجربه برای كودكان دشوار است اما با وجود این، هسته اصلی تجربه آنان مشابه بزرگسالان است.
در آستانه مرگ
پس از سانحه تصادف، اتوبوس آسیب دیده و افراد زخمی را از موقعیتی فوقانی نظاره می‌كردم. به یاد دارم كه در صندلی جلویی من یك سرباز نشسته بود. دیدم كه بخاری از جسم بر زمین افتاده این فرد بلند شد و با سرعت زیاد در فضا اوج گرفت و بلافاصله از ارتفاعی كه من در آن قرار داشتم نیز عبور كرد. جالب آن‌كه بعدها متوجه شدم تنها كشتة حادثه همان سربازی بود كه در صندلی جلویی من نشسته بود. هنگامی كه جسم خودم را نیز در میان اجساد دیدم، با خود گفتم: خدایا! پس ما هم مردیم اما چقدر راحت بود! در این میان مادرم را دیدم كه به طرف جسمم رفت و دستش را در میان موهایم كشید و گفت: زنده‌ای؟ در این اوضاع با خودم می‌گفتم: پیش از این یكی از برادرانم از دنیا رفته است، بازنگشتن من برای مادرم بسیار دردناك خواهد بود. در حالی كه احساس می‌كردم از كسی خواهش می‌كنم كه مرا بازگرداند، صدایی به گوشم رسید كه می‌گفت: «او را باید برگردانید، الآن وقتش نیست.» پس از این بسیار آهسته و آرام به كالبدم بازگشتم.
بخشی از تجربه دكتر محسن میرزایی
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.